در من غم بيهودگيها مي زند موج
در تو غرور از توان من فزونتر
در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد
در تو گريزي مي گشايد هر زمان پر
***
اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست
اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت
اي كاش دست روز و شب با تار و پودش
از هر فريبي رشته عمرم نمي بافت
***
انديشه روز و شبم پيوسته اين است
من بر تو بستم دل ؟؟؟
دريغ از دل كه بستم
افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم
در پاي بتهائي كه بايد مي شكستم
***
اي خاطرات روزهاي گرم و شيرين
ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد
در اين غروب سرد دردانگيز پائيز
با محنتي گنگ و غريبم واگذاريد
***
اينك دريغا آرزوي نقش بر آب
اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر
در من،
غم بيهودگيها مي زند موج
در تو،
غروري از توان من فزونتر...
دشتهاي آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد روئيد
در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟
فكر نان بايد كرد
و هوايي كه در آن
نفسي تازه كنيم
گل گندم خوب است
گل خوبي زيباست
اي دريغا كه همه مزرعه دلها را
علف كين پوشانده ست
هيچكس فكر نكرد
كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سيمان نيست
و كسي فكر نكرد
كه چرا ايمان نيست
و زماني شده است
كه به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست .
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
آدمیت مرد!
از همان روزی که فرزندان آدم،
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید،
آدمیت مرد!
گرچه آدم زنده بود.
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند،
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند،
آدمیت مرده بود!
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب...گشت و گشت،
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت...
ای دریغ...آدمیت برنگشت!!!
قرن ما،روزگار مرگ انسانیت است،
سینه دنیا ز خوبیها تهیست،
صحبت از مردانگی،پاکی،مروت..ابلهیست!
من که از پژمردن یک گل،از نگاه ساکت یک کودک بیمار،از فغان یک قناری در قفس،از غم یک مرد در
زنجیر-حتی قاتلی بر دار-
اشک در چشمان و بغضم در گلوست،
مرگ او را از کجا باور کنم!؟!
صحبت از پژمردن یک برگ نیست،
وای...جنگل را بیابان می کنند!
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا،
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند!
صحبت از پژمردن یک برگ نیست،
صحبت از مرگ محبت،
مرگ عشق،
گفتگو از مرگ انسانیت است!!!
با کمی تلخیص از "فریدون مشیری"
انتظار نداشتم تا هميشه هم سلولی من بمونی ...
انتظار نداشتم چون محكوم به حبس ابد بودم ، تو هم فكر فرار رو از سرت بيرون كنی !
انتظار نداشتم شريک غم هام بشی و شاديهای كوچیكت رو به من تعارف كنی ...
انتظار نداشتم وقتی از پشت ميله ها، آزادی رو نگاه می كنی، منو هم تو روياهات بـبـيـنـی ...
انتظار نداشتم وقتی يواشكی كليدها رو از جيب نگهبان برداشتی، منو محرم بدونی !
حتی انتظار نداشتم وقتی تو اعماق شب از سلول خارج شدی، كليدها رو با خودت نبری ... !
فقط انتظار داشتم به حرمت :
تموم خاطرات مشترکمــون
تموم يادگاريهامون رو ديوار
آروم صدام می كردی و می گفتی :
خداحافظ رفیق ...
ویرانه های حاصل از تهاجم ناگهانی چشمانت!
و چه کودکانه دروغ میگفتم..
که شهر در امن و امان است..!
نفس هست و حرف هم.
ناگفته ها و گفته شده ها،شنیده ها و نشنیده ها.
سکوت از نبودن بغض نیست،از بی دردی نیست.
سکوت از عادت نیست،از روز مرگی و فراموش شدگی،از خواب و رخوت و بی حوصلگی،از دلتنگی.
سکوت از فریادهای در گلو مانده است و نعره هایی که هیچوقت شنیده نشد.
همه چیز هست و گوشی نیست برای شنیدن.
جز سکوتی که گاه و بیگاه همدم فریادهاییست که بی خبر و ناخواسته از روزهایی دور می آید.
از دلتنگی هایی که فراموش شده،از خیانتهایی که فراموش شده.
نه انگار... بازهم حرفی نیست .
برگرفته از وبلاگ:www.saeedeh1993.blogfa.com
به خاطر غصه هات،خدارو شکر کن...!!!
|
به نام حق |